دست
یعنی:پیوند دو جان!
دست در دست کسی
یعنی پیمان دو عشق!
دست در دست کسی داری اگر
دانی دست؟!
چه سخنها که بیان می کند از دوست به دوست؟!
لحظه ای چند که از دست طبیعت
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
<< فریدون مشیری >>
دیگر نمی اندیشم به ندیدنت چون پر از دردم
یعنی:پیوند دو جان!
دست در دست کسی
یعنی پیمان دو عشق!
دست در دست کسی داری اگر
دانی دست؟!
چه سخنها که بیان می کند از دوست به دوست؟!
لحظه ای چند که از دست طبیعت
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
<< فریدون مشیری >>
عشقی پشت این اسم غایب است که از ما بهتران دیدند رویش را.
کس نیست چون ما فوق بشر بوده.
چشمانم هلاکش شده اند.
هلاک دیدنش.
پس چرا نمیایی مهدی جان تا همگان راحت شویم از این همه گناه؟
این یکی ام گذشت بدون دیدنت. ( جمعه )
هر جا که باشم
باز باید عاشق بود
باز باید راهی رفت که که جموم به وضوح حس شود
من تو ما همگی یاد بگیریم هر جا که هستیم
هر جا که هستیم باز با عقیده زندگی کنیم
فقط یک عقیده
آن هم عشق ورزیدن.
می گویند از عشق سخن مگو
راز دل با لبها در میان مگذار
آخر مگر عاشق لال کسی دیده است؟
_________________________________________
باران تمام شب یک ریز می بارید
هر چه پلک زدم
نتوانستم ریزش اشکم را بند بیاورم
و تازه آن وقت
بغض که شکست
سیلاب مرا به رودخانه ای برد
که تو قلاب به دست
در کنار آن
به انتظار نشسته بودی!
گل رز عشقم سرخ اما سوخته
فلبم زنده اما شکسته
آزادم اما در تنهایی
خوشحالم اما در ظاهر
غمگینم اما در باطن
خورشیدی دارم اما او هم روزی غروب خواهد کرد!
که میپنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم با نبودی یار
آنکه میپنداشتم باید هوا باشد....
از وبلاگ سمانه خانم

امروز می توانم همه را بفهمم
امروز رنگ دیگری در زندگانیم یافتم
آن رنگ سیاه است
بالاتر از همه رنگها
دلگیر نیست!
خوشایند ترین سیاهی عمرم است
این سیاهی را ترجیح میدهم بر تمام ...
بر تمام سپیدی عشاق عالم
از خودم